این سایه ها هم می خواهند معلم من باشند.
به من بیاموزند با زبان بی زبانی
چه حرف هایی دارد.
اما متاسفانه هرکسی آن را گوش نمی دهد.
اما او فریاد می زند.
و باز هم مرا می خواند.
گاهی کنارم قدم می زند
گاهی پشت سرم می آید
گاهی جلوتر از من می رود
اما نه از من جلو می زند و نه جا می ماند. همراه و
همقدم پا به پای من می آید.
گاهی از من کوچکتر می شود
گاهی از من بزرگتر می شود
و گاهی هم قد من است.
گاه های می رود و گاه هایی می آید
بی سر و صداست اما راز هایی نگفته با خود دارد.
که من باید آنها را بخوانم و فریاد بزنم
تا وقتی من باشم او نیز هست
و او با من می رود هرکجا که هست.
محمد میرزایی